The Secret Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 26 اسفند 1386 ساعت 8:17 PM

گل امروز می آید و فردا می رود؛ حال آنکه آمدن و رفتنی در کار نیست.

جلوه ایست که درپرده نهان میشود.

اگر پرده را از پیش چشم کنار زده باشی همیشه وهمه جا جلوه را خواهی دید.

 

گر به اقلیم عشق روی آری

همه آفاق گلستان بینی(هاتف)

 

*****

بهاروخزان، هستی و مرگ نیست

خزان، ختم قانونی برگ  نیست

نه روئیدن گل،  شروع گل  است

نه پائیز،  پایانه بلبل  است

نه پائیز و حتی نه سرمای برد

ز " قانون رویش"  تخطی نکرد

بهار، آب و رنگی  به گلها سپرد

سپس باد پائیزی ، آنرا ببرد

نه رویش زباد خزان لطمه خورد

نه با مرگ پروانه،  پرواز مرد

نه پائیز نقش تباهی نگاشت

نه راهی به اندیشه غنچه داشت

 

خزان هر چه را نوبهاران نگاشت

به یک" پرده حجب" پوشیده داشت

بدان سان که بر  حسن اندام یار

حریری ببافند از پود و تار

 

چو من   پیچش موی را   دیده ام

ز ابرواشارات سنجیده ام

نه خرسندم از جلوه های  بهار

نه دلتنگم  از جامه های نگار

 

 نه یک غنچه  ما را به وجد آورد"

نه یک با د  ما را  زجا می برد"

 

(خاکستر)

فروردین هشتادوسه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 16 بهمن 1386 ساعت 10:58 PM

امروز وبلاگم دو ساله شد

خودم هم الان فهمیدم. ۱۲۱۶۲ بار تشکر بدهکارم به قدمهای شما.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
شنبه 13 بهمن 1386 ساعت 1:39 PM

اول همه حرفها « یکی» بود عیان

« عصیان» و « اطاعت» آنگه آمد به میان

من کاشف « دو» شدم فرستادندم

در روی زمین در پی« سه» سرگردان

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
چهارشنبه 10 بهمن 1386 ساعت 11:16 AM

من رفتنیم ولی زمان می ماند

این ساعت گیج و بی زبان می ماند

از جانب من به خضر پیغام دهید

بیچاره کسی که جاودان می ماند

 

تکرار برای من ملال آور بود

سودای دوباره نو شدن در سر بود

در چشم من از تمام این نعمتها

بی قدر ترین «چشمه اسکندر» بود

 

از رنگ و ریای زندگی می ترسم

از سردی و بی بهانگی می ترسم

آنقدر از این زمانه دلگیر شدم

کز واژه «جاودانگی» می ترسم

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
یکشنبه 4 آذر 1386 ساعت 07:27 AM

من واژه  "کاش" را نمیدانم چیست

هم لفظ "دریغ" آشنا با من نیست

من هستم و هر چه هست با من یار است

در لحظه من تمام هستی جاریست

                                                          ۲ آذر ۸۶

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
جمعه 25 آبان 1386 ساعت 3:28 PM

 

 

در عالم کودکی بادکنکی داشتم . به چشم خودم و اطرافیانم خیلی زیبا بود . و برای همه سرگرم کننده . عادت کرده بودم هر روز آنرا بیاورم تا برایم بادش کنند . هر چه بزرگتر می شد مرا بیشتر به وجد می آورد و ساعات زیادی مرا به خودش سرگرم می کرد .

دیگر به آن خو کرده بودم و بدون آن جائی نمی رفتم . آنقدر بزرگ شده بود که وقتی با آن راه می رفتم جلوی پایم را نمی دیدم و او برایم از سنگهای خرد و بی اهمیتی که در راه بودند تعریف میکرد و از قصای روزگار هیچوقت پایم با آن سنگها آشنا نشد .

وقتی وارد جائی می شدم ، اول بادکنکم بود که وارد می شد و ورود مرا خبر می داد . بادکنک من هر روز از روز قبل بزرگتر و بزرگتر می شد و خودم هم دیگر یاد گرفته بودم هر روز نخ آنرا باز کنم و خفتش را سفت بچسبم و دو تا دم عمیق را در آن خالی کنم .

یادم می آید وقتی که یکی از دوستانم به شوخی یا از روی حسادت نوک خودکارش را آرام روی بادکنکم فشار داد ، هیچوقت او را نبخشیدم و با او قهر کردم . ولی اثر نوک خودکارش را هرگز نتوانستم پاک کنم .

هیچوقت از او نپرسیدم که چرا دامن بادکنکم را لکه دار کرده است ولی مدتها این لکه پاک نشدنی ذهنم را به خودش مشغول کرد . عجیب تر اینکه هر چه  بادکنکم را بیشتر باد می کردم ، آن نقطه لعنتی بزرگتر

می شد . 

بزرگتر و بزرگتر . اگرچه کم رنگ تر . در عالم کودکی ساعتها به آن لکه نگاه می کردم و شکلهای گوناگونی در آن می دیدم و با تصویر سازی اندوهناک خود ، سرگرم می شدم و غصه می خوردم .

هر چه آن لکه بزرگتر می شد ، به شکلهای مختلف بیشتری شبیه می شد . آدمکی که شرورانه به من می خندید ، دلقکی که برایم زبان در می آورد . و همین خیال پردازی ها بیشتر و بیشتر آزارم می داد .

حتی گاهی آن لکه به خوابم می آمد و آنرا می آشفت . و هر روز این  تصوریر مرموز بزرگتر می شد تا اینکه یک روز وقتی نفس گرمم را در آن دمیدم ، بادکنکم ترکید .

از صدای ترکیدن آن جا خوردم و ترسیدم . چند لحظه احساس بی پناهی کردم . دیگر صورتم پشت چیزی پنهان نمی شد و همه مرا می دیدند . خجالت کشیدم . فورا خودم را در آئینه ای دیدم . نه . زیاد هم بد نبودم و لازم نبود خودم را پشت آن دلقک مسخره پنهان کنم .

یاد آن تصویر افتادم . فورا تکه های بادکنکم را جستجو کردم . ولی از آن تصویر هولناک خبری نبود . فقط یک نقطه بود از اثر نوک خودکار . که حتی از اولش هم کوچکتر شده بود .

 

خرداد 83

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
سه شنبه 17 مهر 1386 ساعت 7:24 PM

یکی بود یکی نبود . غیر از یه پادشاه و دوروبریاش هیچکس نبود .

یه روز آفتابی ... _ نه اون موقع آفتاب هم نبود _      یه روز مثل همه روزای دیگه

اون پادشاه نشسته بود و دوروبریاش هی جلوش خم و راست می شدن .

یهو پادشاهه از این همه یکنواختی خسته شد . انگار خوشی زده بود زیر دلش . یه هوس کرده بود .

 یه هوس عجیب و غریب . داشت فکر می کرد کاش یه دشمن داشت . کاش یکی بود که تو روش وایسه . کاش از یکی یه " نه " می شنید . کاش یکی بود که می فهمیدش . کاش یکی بود که ازش نمی ترسید .

دلش گرفت و بغض کرد . از دوروبریاش دور شد و یه گوشه تنهای تنها ایستاد .

چشماشو بست و به آرزوش فکر کرد . اشک دور چشمش حلقه بست . بعد زیر لب زمزمه کرد :

" چنین باد "     و من از چشمش چکیدم .

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo