X
تبلیغات
رایتل

سرگذشت من

سه‌شنبه 9 اسفند 1384 ساعت 10:06 ب.ظ

 

 

یک قطعه یخ بودم . سرد و منجمد . در داخل یک عالمه آب. از جنس آب بودم ولی جمودی مرا فرا گرفته بود. جمودی که از سرمای باور های غلط در تنم رسوخ کرده بود. خودم را سرد تر از آب اطرافم می دیدم و سخت تر. و این نیز درست یا غلط، از همان باور ها بود. همان باور هایی که در گوشم زمزمه می کردند :"تو از اینها نیستی، جای تو اینجا نیست ، دل بکن و برو."

 

کم کم با دمای آب اطرافم به تعادل رسیدم. در صفر درجه. در هیچی به دیگران شبیه شدم و در نیستی به هستی نزدیک شدم.

کمی از عمر کوتاهم که سپری شد، وقتی فکر می کردم دارم بزرگ و بزرگتر می شوم، دریافتم که هر لحظه کوچک تر و کوچک تر شده ام. به دنبال تکه های گم شده تنم گشتم ولی چیزی پیدا نکردم. انگار نیست شده بودند. حتی بقایایی از آنها نیافتم.

 

به خودم نگاه کردم؛ سختی و سردی خودرا که روزی به آن میبالیدم ، از دست داده بودم و در محلول هستی قطره قطره آب می شدم.

 

تازه دریافتم که از همان جنس هستی هستم؛ یک تکه از هستی که به زور سرما ، زلالی و روانی خودرا از دست داده و وصله ناجوری شده بر اندام گوارای وجود. وقتی خودم را شناختم، چشمانم را بستم و از آب شدنم لذت بردم.

 

دیگر چیز زیادی از من باقی نمانده بود و آخرین ذرات وجودم داشت حل میشد.نگران پایان خودم بودم، که نیاکانم را و نیاکان آنها را که پیشتر ها حل شده بودند و تمام شده بودند در اطراف خودم دیدم. آنها هنوز پاک و زلال در بستر آن آب بیکران می زیستند و با آن یکی شده بودند.

وقتی تمام شدم ، تازه جاودانگی من آغاز شده بود.

 

خاکستر. نوزده اردیبهشت هشتادوسه

سه بامداد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo